بهار و بحران کوچی هاو دلیل تاریخی اش
حالا فصل بهار است، فصلی که بعد از تاریکی و سردی فصل زمستان به طبیعت، حیوانات و انسانها امید بهبودی هوا و ثمر درختان را میدهد. این فصل مخصوصاً در افغانستان و مخصوصاً برای دهقانان از اهمیت والای برخوردار است چون در یک کشور مزرعی چون افغانستان کشتزارهای این فصل برای تمام سال غذا میدهد و همچنان رمه ها در چریدن گرسنگی های زمانی را پشت سر گذاشته به خوشحالی میپردازند. برای خیلی ها فصل بهار برای زندگی شان خیلی مهم است.
یکی از مناطقی که در آنجا بقای زندگی مردم واقعاً به کشت کاری بهار بستگی دارد منطقه هزارجات در قسمت مرکزی افغانستان است. با وجود اینکه تقریباً نصف مردم 7-8 ملیونی هزاره خارج از این منطقه زندگی میکنند از این مناطق کوهستانی به عنوان وطن اصلی هزاره ها نامبرد میشود. چون بیشترین و مهمترین قسمت شغلهای مردم در هزارجات از زراعت می آید فصل بهار همه زندگی مردم را شکل میدهد. به این دلیل جای تعجبی نیست که با آمدن بهار خیلی از اهالی منطقه که در خزان و زمستان به پاکستان، ایران و یا شهرهای افغانستان برای کار رفته بوده اند به هزارجات برمیگردند تا به کشتزارهای خود برسند و در پهلوی خانواده های خود هم از هوا، هم از امید نورسیده بهاری و هم از محبت خانوادگی لذت ببرند. من خودم یادم هست چطور شور و حالی در منطقه خودم در قریۀ شیرداغ ولسوالی مالستان ولایت غزنی چطور بهار به شادی و خوشحالی همگانی می انجامید. تنها نقطه منفی این بود که جنگسالاران از این فصل خجسته سوءاستفاده کرده سنگرگیری را وضیفه خود قرار میدادند.
آنوقتی که من خورد بودم دوران کمونیزم بود و بدلیل رل مهم مذهب همراه با تبلیغات آخوندهای تازه بقدرت رسیده ایران بیشتر مردم هزارجات ضد دولت بودند و مقابل روسها میجنگیدند. وقتی کمونیزم از افغانستان رفت نوبت رسید به جنگ خانمانی برای قدرت و چوکی بدون درنظر داشت اینکه از آن چوکی چطور استفاده شود. جنگها بدین طریق در میان و همچنان داخل اقوام شروع شد، تا آن جائی که پدر و پسر، برادر و خواهر دشمن یکدیگر میشدند و در یک مورد شنیدم که پسری پدر خودرا برای عضویت در یک جزبی کشته بود. آنوقت حالا بخشی از قسمت نا خشایند تاریخ افغانستان، مخصوصاً هزارجات، را تشکیل میدهد. تاریخی که قبل از آن شاهد ظلم های متوالی حاکمان افغانستان، که قبل از ببرک کارمل تماماً پشتون بودند، بوده است. به هزاره ها همیشه از طرف دولت و حاکمان به چشم حقارت نگاه میشده، تا آنجائی که مناطق سرسبز هزاره ها را در خیلی مناطق افغانستان، قبل از خط دورند، حتی در شرق پاکستان که آنوقت بخش افغانستان بود، از آنها بزور گرفته میشدند و به پشتونها واگذار میشدند. هزاره ها را بزور به مناطق خشک تر و کوهستانی وادار میکرند.
بدلیل همان نگرش و طرز تفکر قسمتی از مردم پشتون که بسیاری اوقات در حالت کوچ و گردش استند به خود همیشه حق داده که با مناطق هزاره ها هرقسمی که میخواهند رفتار کنند. چون گردش و کوچ های مداوم آنها برای بودن و استفاده کردن از بهترین مناطق در بهترین فصلها است منطقه هزارجات بدلیل حقارت از سوی دولت در طول سالها لقمه ساده بنظر آمده است. در زمان طالبان آنها اصلاً خودرا حاکم هزارجات میدانستند و چون بیشتر آنها خود شان طالب بودند مقابله و عدالتخواهی مقابل آنها میتوانست منجر به مرگ شود. حالا وقتی که طالبان دیگر قدرت راعلنی در دست ندارند کوچیها دیگر به سادگی نمی توانند هرطور که بخواهند از مناطق هزارجات سوءاستفاده کنند. به این خاطر آنها بطور مسلحانه و با گروه های بزرگ هر فصل بهار به مناطق سرسبز هزارجات حمله کرده کشتزارها را خراب، خانه ها را به آتش زده مردم را به قتل میرسانند. آنها تا هنوز فکر آنرا دارند که فقط بدلیل اینکه آنها از قوم حاکم افغانستان استند و بوده اند کسی حق جلوگیری از آنها را ندارد.
امسال هم همانند هرسال خبر میرسد که کوچیها در ولایت وردک بسوی منطقه هزاره نشین بهسود شده اند تا بهاری را برای دهقانان مژده خوشی میدهد برای دهقانان و اهالی بهسود فصل غم و خرابی کند. این درحالی است که بعد از تظاهرات های بزرگ مردمی در گوشه و کنار افغانستان، و همچنان خارج از افغانستان، دولت افغانستان تصمیم گرفته که به کوچیها جای دایمی بدهد تا از بحران سالانه آنها جلوگیری شود. تا حالا 2000 نمره زمین در ولابت لوگر به کوچیها توضیع شده است. ولی بنظر می آید که کوچی ها در اصل دنبال یافتن جای دایمی نیستند، بلکه این را حق خود میدانند که به هرجای و هروقتی که خواست خود شان باشد بروند و سوءاستفاده کنند. چنانچه در این مناظره نمایندۀ کوچیها، حشمت غنی احمدزی، میگوید که منطقه هزاره نشین غرب کابل اصلاً مال کوچی ها است. وقتی معلم عزیز رویش با لحن ملایم توضیع میدهد که اینطور نیست و کوچی ها حق خرابکاری را ندارند، احمدزی به نظر میرسد آماده حمله جسمی باشد همانند اینکه “چطور یک هزاره جرات میکند مقابل من حرف بزند”.
مشکل اصلی اینجاست که تقریباً همه فعالیت ها و قوانین در افغانستان بطور قومگرائی به انجام میرسد. به این خاطر منتظر کمک و عدالت با نظر داشت برابری همه مردم افغانستان تا چندین سال بعید است. دولت افغانستان باید اقدام به دادن جاهای دایمی به همه کوچیها شود تا از بحران های هرساله آنها در مناطق هزارجات جلوگیری شود و مردم آن مناطق نیز همانند دیگران از فصلهای بهار و تابستان بهره مند شوند. اگر این کار نشود افغانستان هیچگاه یک کشور متحد نخواهد شد.
روزمادر و مشکلات جایگاه زن در دیدگاه عام جامعه افغانی
امروز در جنتری افغانستان روز مادر است و بهمین دلیل روز مناسب برای در میان گذاشتن عقاید و نظراتم در مورد دیدگاه افغانی در بارۀ مادر و زن و وظیفه آنان در جامعه بنویسم.
فقط بادیدن و خواندن اشعار و شعارهای شاعران و هنرمندان در باره مادر ما میتوانیم به سادگی درک کنیم که مادر در میان افغانها از احترام والای برخوردار است، البته احترامی که در چشمان ما احترام بنظر می آید و ما دیگران را به کمبودی آن متهم ساخته و زیر اشکالگیری قرار میدهیم. باید یادآور شد که احترام در بسیاری موارد جنبه رویای و مذهبی گرفته در لغاتی چون فرشتۀ روی زمین و صاحب جنت بیان میشود. بدین طریق ما احترام را ترجمه میکنیم به “مواظبت نمودن” و تحت نظر داشتن تا چشم ناهحرم به ایشان نرسد. نتیجه اش این میشود که ما نتنها مادران بلکه خواهران، همسران و دیگر اهالی موئنث خوانواده خودرا زیر تعقیب همیشگی قرار داده بنام “ناموس” به چیزی که در میان ما بعنوان “غیرت افغانی” معروف شده بخود میبالیم. من مطلع هستم که این طرز تفکر آنقدر در میان افغانها قوی است که با دهن باز کردن در ایرادگیری و زیرسوال بردن آن جوابی را که آدم بعنوان مرد افغان باید منتظرش باشد این است که آدم بنام “بی ناموس”، “بی غیرت”، “بی شرف”و یا “خودفروخته” از صحنه بحث عقلانی بیرون انداخته میشود. اگر یک دختر و یا زن این طرز تفکر را زیر سوال ببرد به دیگر از او بعنوان “بی شرم”، “پررو”، “بی حیا” و یا بدتر از همه، “فاهشه” یاد آوری میشود.
سوال اینجاست که چرا ما اینقدر مائلیم به چیزی که در اصل از طریق سخت گیری در موارد سرپیچی زنان از اطاعت از مردان به خشونت و شکنجه تبدیل میشود. دلیل این دوروئی آشکارا در قبال رفتار مردان با زنان چی میتواند باشد؟
بنظر من این طرز تفکر ریشه اش در کمبود تحمل و اعتماد مردم به یکدیگر و جامعه ربط دارد. دلیل کمبود اعتماد و تحمل را هم میتوان به قدرت مذهبی که به نظر من به طور اشتباه در افغانستان ترجمه و تحمیل شده ربط داد. نقطه اصل در آن این است که از زنان بعنوان “فرد خانه” و وظیفه دار تولید و تربیت کودکان یادآوری میشود. البته این مطعلق به فقط افغانستان ندارد بلکه در اروپا هم تا یک قرن پیش زنان به عنوان کلیددار خوانه بحساب می آمد. لغت انگلیسی “هزبند” که در اول از “هوزبند” گرفته شده و بمعنی شوهر بکار میرود به این معنی بوده است که آن شخص صاحب یک خانه است و آن خانه بجز از گاو و گوسفند شامل زنی هم است. بدین ترتیب زنان بخش دارائی مردان حساب میشدند و مشخصاً باید کارهای خانه را انجام میدادند چون بیرون از خانه شاید چشم کسانی دیگری جز صاحب آنها به آنان بخورند. امروز درافغانستان هم دقیقاً به آن طریق به رل و وظیفه زن دیده میشود. تا وقتی آنان دخترند و کوچک صاحب شان پدر و برادران شان هستند و وقتی که بزرگ شدند به صاحب دیگری، یعنی شوهر خود واگذار میشوند. در خیلی موارد؛ مخصوصاً در مناطق دهاتی آنها به نام “گله” بفروش میرسند تا به آنها همیشه فکر قرضدار بودن و تعلق داشتن به کسی که برای آنان پول پرداخته را در ذهن خود داشته به شوهران خود رسیدگی کنند.
به همان دلیل وقتی زنان بعنوان دارائی مردان بحساب میروند، احترام از مادر، خواهر و همسر بمعنی مواظبت کردن و تحت نظر دایمی قرار دادن آنهاست. وقتی زنان بخشی از دارائی مردان محسوب میشوند، چنانچه ما میتوانیم آنرا در سوال عامه “آیا تا هنوز صاحب زن نشدی؟” ببنیم، کنترل آنها و دور نگهداشتن شان از چشمان “نا محرم” همانند دفاع از دیگر دارائی ها نشانگر غیرت مردانگی بحساب می آید. کسی که اهالی موئنث خودرا تحت نظر نداشته باید بعنوان بی غیرتی که از دارای خود دفاع نمی تواند نامیده میشود. اگر خود خواهر و مادر با کسانی آشنائی داشته باشد هم مردان افغان بار “بی غیرتی” را باید بکشد. اگر در مورد قبلی دلیلش حفاظت بود، این بار چرا؟ اینبار هم یکی از دلایلش طرز دیدگاه زنان بعنوان دارائی مردان است که در آنجا آنها برای آشنائی و صحبت با دیگران باید یا از صاحبان خود اجازه بیگرند و یا آنها را درجان قرار دهند. ولی دلیل بزرگتر این بار این است که زنان فوراً به موجودات جنسی ربط داده میشوند، یعنی اگر کسی نا محرم با زن و یا دختر کسی در صحبت باشد و یا آشنائی داشته باشد فوراً شک میشود که این شاید کدام مقصد جنسی در سرش باشد. همزمان چون مردان و پسران غیر از جنسیت خواصهای دیگر هم دارند به آنها زیاد شک نمی شود.
این طرز تفکر بیشتر به کسانی ضربه زده که در جامعه های دنیولی و سیکولار مهاجرت کرده اند ولی برای شان مشکل است زنان را اشخاص آزاد و خارج از دارائی و تحت کنترل خود ببینند. چون این دولت ها هر فرد را موظف خود میدانند و به مرد و زن در قانون جایگاه برابر میدهند زنان مجبور نیستند برای داشتن دوستان و کار بیرون از خانه اول از مردان بپرسند. بدینسو خیلی ازدواجها به طلاق می انجامند چون بعضی مردان تحمل از دست دادن “حق کنترل” دارائی خودرا ندارند و نمیتوانند ببینند که “بی غیرت” شده اند و همسران و یا دیگر اهالی موئنث خانوادۀ شان با مردان و زنان نا محرم آشنائی دارند و یا یکجا کار میکنند. من از خیلی از دوستهایم که دختران افغان هستند از رنج بردن از این طرز تفکر شنیده ام. خیلی ها نمیتوانند به درسهای خود بدنبال آرزوهای زندگی خود ادامه بدهند چون اعتبار خانواده ها به آنها کم است و افکاری چون “تا او چشم باز نکرده او را با شرف و عفت به شوهرش بدهیم” متأسفانه خیلی رایج است. به همین طریق بودن دوست در میان دختران و پسران افغان تقریباً ممنوع بحساب می آید چون مردم فوراً فکر عاشقی و جنسی را میکنند. وقتی بچه ها و حتی مردان افغان کدام دختر افغان را در بیرون از خانه، مخصوصاً بعد از غروب آفتاب، ببینند فوراً بدگوئی از او شروع میشود و ازپدر و برادران او بعنوان “بی غیرت” یاد آوری میشوند چون آنان به دختر خود بطریق افغانی احترام نکرده و از آنها مواظبت نکرده اند. اما وقتی پسران افغان در کشورهای خارج عیش و نوش مشروب و روابط همزمان با چند دختر را روش زندگی خود قرار میدهند مشکلی بزرگی نیست چون آنان بیشتر از موجودات جنسی اند و خود شان صاحب خود هستند.
به این خاطر افغانهای مقیم خارج گروهاً مشکل کلانی با سطح بالای بیکاری زنان دارند چون برای خیلی ها سخت است قبول کند که زنان و دختران شان بعنوان افراد برابر همراه کسان نا محرم کار کنند. به نظر من اگر افغانستان بتواند ترقی کند خیلی به جایگاه زنان در جامعه افغانی ربط دارد. مردان افغانستان باید غیرت خودرا در بدن و کردار خود دانسته اقرار کنند که زنان خود شان میتوانند تصمیم های خودرا بگیرند و برای خودمختاری اقتصادی کار کنند. تا وقتی همه نفوس افغانستان در کار نباشند و زنان حق آشنائی و کار با دیگران را نداشته باشند افغانستان همیشه یک کشور ضعیف خواهد ماند چون کشورهای پیشرفته با همه نفوس خود کار میکنند و افغانستان نمی تواند با فقط %50 نفوس خود با آنها رقابت کنند.
پس ما باید از حرفهای خیالاتی چون “فرشته روی زمین”، “بهشت زیر پای مادران” است بگذریم چون طریق رفتار مردان افغان در اغلب موارد نه بوی احترام فرشتگی و به زمین بهشتی می دهد. باید بجای آن از دل و جان برابری جنسی را قبول دانسته احترام ما به مادران و خواهران ما نه کنترل و تحت نظر گرفتن آنها در محوطه خانه بلکه احترام و اعتقاد به توانائی های آنان در تصمیم گیری و کار و کردار زندگی خود باشد.
قتل اسامه بن لادن و رل القاعده درروابط میان پاکستان و افغانستان
روز دوشنبه 2 مای با خبر شدم که اسامه بن لادن، رهبر گروه القاعده، در دست نیروهای ویژه آمریکایی در منطقه ابوت آباد در محوطه اسلام آباد، پایتخت پاکستان، به قتل رسیده. من در حالت آمادگی رفتن به دانشگاه بودم که از دوستم شنیدم و چند دقیقه بعد از طرف رادیوی سویدن موبایلم زنگ خورد تا آنان هم این موضوع را تاًیید کنند و از من در فارسی و سویدنی درباره دیدگاه من در مورد عواقب این حادثه برای افغانستان مصاحبه بگیرند. به بخش فارسی آن مصاحبه را میشود در اینجا گوش داد. من در مصاحبه عقایدم را بیان کردم تا به دلیل انتقام جوئی طالبان اثرات کوتاه مدت قتل بن لادن را منفی خوانم ولی برای آینده و عواقب درازمدت آنرا مثبت پیش بینی کنم. دلیل مثبت بودن آن برای دولت افغانستان در آینده را، چنانچه در مصاحبه ذکر کردم، ضعف روحیه طالبان و دیگر حامیان بن لادن میدانم. اگرچه القاعده حالا آنقدر بین المللی و جهانی شده که بدون بن لادن هم میتوانند به فعالیت های تروریستی و وحشت آمیز خود ادامه دهند، نبود او بر روحیه این شبکه بدون شک تأثیر منفی بر روحیه حامیانش خواهد داشت. خود شبکه القاعده قتل بن لادن را امروز تأیید کرده.
بن لادن در شهرک ایبوت آباد درمنطقه هزاره در ولایت خیبر پختوتخوای پاکستان که در چند کیلومتری اسلام آباد قرار دارد به قتل رسید. و این فوراً بطریقی که انتظار میرفت سوالی را ایجاد کرد که روابط از قبل وخیم میان افغانستان و پاکستان را بدتر کند. در گذشته چندین بار مقامات افغان و پاکستانی با یکدیگر دربارۀ رل یکدیگر در رشد و تقویت گروه های مخالف دولت افغانستان جنجالهای زیادی را پشت سر گذاشته اند. در بیشتر موارد مقامات دولتی افغانستان از رل نا واضح و دودل پاکستان در جنگ مقابل تروریزم جهاینی و منطقوی شکایت داشته اند ولی مقامات پاکستان هربار این گلایه ها و شکلایات را بی اساس خوانده و آنها را رد کرده اند. ولی این بار با قتل بن لادن در آن نزدیکی پایتخت پاکستان برای این دولت مشکلی را ایجاد کرده که به سادگی نمیتواند امثل دفعات قبل به انکار خود ادامه دهد و شکهای افغانستان و کشورهای دیگر را بی اساس خوانده ناشنیده بگیرد. حالا وزیر داخله افغانستان، آقای بسم الله محمدی، مستقیماً ارتش و استخبارات پاکستان را با حمایت از بن لادن متهم کرده. چندین روزنامه های اروپایی هم در همین مورد اعتبار پاکستان را زیر سوال برده اند. به قول از رادیوی سویدن، نماینده پارلمان افغانستان، فوزیه کوفی، از قتل اسامه بن لادن در پاکستان به عنوان آشکارا شدن رل منفی این کشور یادآورشده افغانستان را قربانی تروریزم دانسته است. بعد از این قتل در گردهمایی چندهزاری در کابل، داکتر عبدالله عبدالله و امرالله صالح از روند دولت افغانستان در قبال طالبان ایرادگیری کرده اند و طالبان را متهم به پیروی از خواسته های پاکستان کرده اند. سوال اینجاست که کدام این دوراه کمترین خسارت را به اعتبار پار ایجاد خواهد کرد. به نظر من پاکستان بازهم از دشت داشتن و باخبر بودن انکار خواهد کرد.
ولی روابط میان افغانستان و پاکستان بدتر از پیش خواهد شد. در آن صورت افغانستان هم ضرر خواهد کرد چون اگر پاکستان از مخالفان دولت افغانستان بیشتر حمایت کند افغانستان روزهای سختی را پیش رو خواهد داشت. دلیلش این است که در افغانستان احساسات واقعی همبستگی ملی خیلی ضعیف است و هر کشور و یا گروهی اگر بخواهد از آن سوءاستفاده کند با دالر و دینار به این کار موفق میشود. پس مقامات افغانستان نباید از این وضعیت با بی احتیاطی و کوتاه اندیشی استفاده کند. همزمان با فشار بر پاکستان همم است در نظر داشته باشد که آینده و ثبات افغانستان نیازمند خوشبینی و روابط خوب کشورهای همسایه است.
وقتی به قدرت دولت افغانستان نمیتوان اعتماد داشت
مجلس سنای افغانستان در مجلس روز گذشته خود به سرکوبی و ایرادگیری از مقام حای محلی ولایت قندهار بدلیل فرار بیش از 470 زندانی از یک زندان این ولایت پرداخته است. سببش این است که آنها نمیتوانند باور کنند که حفر یک تونل توسط طالبان در مدت 5 ماه بدون دست داشتن مقام های محلی این ولایت ممکن باشد.
من خودم هم برایم این سوال خیلی کلانی شده است که چطور این کار توانسته بدون خبر داشتن قوا و مقام های محلی در طول این مدت دراز پیگیری شود و بالاخره به فرار 470 زندانی شود. درست است که گروه طالبان در قندهار تا هنوزهم قویتر از خیلی مناطق دیگر کشور است ولی بازهم قوای دولتی و محلی باید از چنین کاری باخبر میشدند؛ این که کار یک روزه نبوده بلکه آنها خیلی زمانی درازی را داشته تا این عمل را انجام دهند. فقط قسمت فنی این کار و کندن تونل، خصوصاً، باید آنقدر توجه افرادی که در آنجا رفت و آمد داشتند را جلب میکرد حتی اگر کندن آن از بیرون و یک خانه نزدیک به زندان شروع شده بوده. فقط دیدن انتقال ریگها و سنگهای حفر تونل باید سوالی کلانی را ایجاد میکرد تا آنها آنرا بررسی کنند.. دوم اینکه آنها که فقط نگهبان ساختمان زندان نیستند بلکه مسئولیت مناطق اطراف زندان را هم دارند، پس چطور شده که هیچ چیزی را در مدت 5 ماه شک نکنند؟
بنظر من یک بخش عظیم آن میتوان به این ربط داده شد که شاید دولت نتوانسته از نفوظ طالبان در اردوی ملی و پولیس جلوگیری کند. ولی توضیح دیگری که من فکر میکنم احتمال زیادتر دارد این است که بعضی از خود رئسای محلی شاید دورو هستند و بیشتر بعنوان جاسوس بجای خدمتکار مردم در آنجا به مقام های دست یافته اند. ما در سالهای گذشته دیده ایم چقدر دولت افغانستان با بیدقتی و لاعلاجی عمل کرده است. یکبار فوراً بعد از در دست گرفتن ولسوالی موسی قلعه ریاستش را به قوماندان طالبان داد. نمیدانم آن از حماقت بود یا از زودباوری ولی در هر حال این کار چند بار انجام داده شده است. ولی مشکل کلانتر از اینها رشوه خواری و فساد گسترده در جامعه افغانستان است. محتمل ترین شک هم آن است که فرار زندانیان قندهار بدین دلیل باشد. وقتی اکثریت افراد دولت خودشان جنگسالاران گذشته و فاسدین اقتصادی باشند که از پولهای قرض شده بنام مردم غریبهارا از منطقه شیرپور کابل میرانند تا در آنجا شیکترین قصرهای جهان رابرپا کنند و وقتی بچه ها و دختران شان در دبی، اروپا و آمربکا در عیش و نوش زندگی میکنند چطور یک مامور و یا عسکر محلی با مرز خیلی کم این کار را نکند.
درباره حضور و خروج قوای خارجی از افغانستان
در این اوقات اخیر گفتگو و مناظره درباره خروج نیروهای خارجی از افغانستان داغتر شده است چون قرار است بعضی از مناطق نسبتاًآرام بزودی در زیر فرمان خود بگیرند. قسمت کلانی از زندان بگرام از سه ماه پیش در زیر فرمان نیروی افغان درآمده. اخراج نیروهای آمریکائی از افغانستان همچنان یکی از وعده های انتخاباتی رئیس جمهور آمریکا، باراک اباما، هم بود و بدین دلیل میتوان گفت که بیرون کشیدن قوای خارجی مسئله جدی برای سیاستمداران افغان و کشورهای درگیر و نیرودهنده بحساب میآید. اینجا در سویدن هم این مسئله داغ است، مخصوصاً در حزب من سوسیالدموکراتها چون ما در این سوال دوبخش استیم؛ نصف ما میخواهیم نیروهای سویدن در افغنستان تا وضعیت بهتر باقی بماند و نصف دیگر میخواهند آنها فوراً برگردند. دربین حزب و همحنان با احزاب دولت ما به توافق رسیده ایم تا نیروهای سویدن تا سال 2014 باقی بمانند و بعداً خروج شان شروع شود. یعنی قوای جنگی سویدن در افغانستان تا سال 2014 اخراج خواهند شد ولی عسکرهای غیرجنگی بعد از آن هم باقی خواهند بود تا به نیروهای افغان کمک فنی و مشورتی بدهند. اخراج قوای خارجی همچنان شرط طالبان برای نشستن در پای میز مذاکرهبا دولت افغانستان بوده و است. بی بی سی هم درباره عواقب اخراج نیروهای خارجی از افغانستان نوشته از دو چیز مهم یادبرده است؛ رشد اقتصادی کشور درسالهای اخیر و کمبود قوای افغان که جانشین قوای خارجی شوند.
من در اینجا کوشش میکنم افکار خودم در این مورد را با تاریخچه کوتاه حضور قوای خارجی در افغانستان بنویسم، با دلایلی که توضیح میدهند چرا من این نگرش را دارم. درقدم اول باید یادآوردشد که این کدام سوال ساده ای نیست که فقط با موافقت و یا مخالفت با وجود نیروهای خارجی در افغانستان جواب داده شود. باید هرضلع این مسئله را با دقت کامل بررسی و ارزیابی کرد تا بتوان به نظر واضح رسید. در میان زوایای این سوال میتوان هم نقطه های منفی و هم مثبت با خروج و یا اخراج نیروهای خارجی از افغانستان دریافت نمود.
اول باید بررسی کرد چرا قوای خارجی در افغانستان هستند و آیا بودن آنها حضور آنها قابل درک و قبول هست. آنها در اواخر سال 2001 میلادی به دلیل رد درخواست تحویل اسامه بن لادن توسط رئیس جمهور پیشین آمریکا، جورج بوش، از گروه تندرو طالبان با کمک و خوش آمدهای ائتلاف شمال داخل افغانستان شدند. در آن زمان بنظر میرسید که ماندن آنها در افغانستان کوتاه خواهد بود چون مسئولیت شان در روزنامه ها و مطبوعات دستگیری اسامه بن لادن بود، چیزی که من بدلیل بمباردمان کوه ها و غارهای مناطق جنوبشرقی افغانستان فکر میکردم بزودی انجام دادم شود. نتیجه این چنین نشد و آنها در آنجا اقامت دیرمدت را برنامه ریزی کردند. درسالهای اول اقامت قوای خارجی در کشور خستگی مردم از جنگهای مداوم و داخلی به آنها مقام نجات دهنده و قهرمانی را داده بود. گروه طالبان هم از نظر عام دور بنظر میرسید تا اینکه آنها حرکات و قعالیتهای خودرا بیشتر از طریق ترور و حملات انتحاری انجام دهند. در مناطق شمالی و مرکزی کشور وضعیت امنیتی خیلی بهبود یافت و انتخابات های آزاد پارلمانی، ریاست جمهوری، ولایتی و محلی هم به مردم نشان آزادی شان و تسلط شان بر زندگی روزمره خود را میداد. اما باید به یاد داشت که جنگ با طالبان بطور مداوم در بعضی مناطق، بیشتر افراط گرا و محافظه کار، همیشه در جریان بود.
چیزی را که دولت های افغانستان و دست انگارهای خارجی یا از یاد برده بود و یا نمیخواستند مسئله بزرگ شود این بود که طالبان با وجود توده های عربی، پاکستانی و دیگر تندروها از جهان پهناور اسلام، بیشتر شان افراد محل بودند و میتوانستند فقط با تراش ریش های دراز و تبدیل لباس خودرا تا فرصت بهتر گم بزنند و مردمی سازند. چنین کاری به ما یک فکر اشتباهی داد که طالبان دیگر از بین رفته و آنهای که با تعداد کم دست به ترور و انتحاری میزنند هم بزودی تمام میشوند. طالبان و یارانش در عربستان و پاکستان از این افکار فرصت کامل را کرد تا طالبان در مناطق پشتون نشین پاکستان در مدارس تندرو بهتر تعلیم یافته اینبار نتنها افغانستان بلکه همه منطقه را در معرض خطر مواجه کنند. ایران که در زمان حکمرانی طالبان دشمن سرسخت آنها شمرده میشد هم اینبار از آنها بعنوان “دشمن دشمن من دوست من است” حمایت خودرا اگر بطور آشکارا نبود مخفیانه نشان میداد. بدین طریق طالبان در چشم خیلی ها از گروه بیرحم و مردمکش به مدافع منطقه مقابل خارجی های غربی تبدیل شده بود تا اینکه در سال 2009 تقاضای برقراری شریعه در پاکستان شدند و با اردوی ملی پاکستان در جنگ افتادند. نتیجه غفلت دولت و مردم از سازماندهی طالبان با کمک گروه های تندرو کشورهای همسایه یا عربی به آن انجامید که دولت افغانستان، بعد از تمام شدن صبر و حوصله مردم با کشتار مردم بیگناه توسط قوای خارجی و همزمان قدت نمایی وحشتناک طالبان، پیشنهاد صلح کرد و رئیس جمهور کرزی آنرا در علویت کارهای خود قرار داد. جرگه(شورا) ملی تشکیل داده شد تا با ریاست رئیس جمهور پیشین افغانستان، برهان الدین ربانی، با طالبان بر روی میز مذاکره بنشینند و به یک راه حل درازمدت برای افغانستان دستیابی کنند. طالبان هم در اینجا از مقام بالادستی خود استفاده کردند و شرط گذاشتند، کلانترین آن هم خروج فوری نیروهای خارجی از افغانستان بود.
از چندین جلسه با طالبان، از جمله در عربستان و مالدیو، چیزمثبتی حاصل نشد و بنابراین طالبان در جنگ و کشتار خود علیه دولت ادامه میدهد، حالا قویتر از خیلی مدت دراز. آنها نتنها با تفنگ قدرت دولت و قوای ملی افغانستان را زیر سوال میبرند بلکه با برنامه ریزی های دقیق و طولانی که یک موردش در قندهار به کندن یک تونل خیلی دراز و فراردادن 470 زندانی انجامیده این سوال را در ذهن ما ایجاد میکند که آیا نیروهای افغان آماده دردست گرفتن امنیت کشور هستند. چندی پیش هم طالبان به وزارت دفاع حمله خونین کردند، چیزی که سوال بالا را در مجلس سنای افغانستان مورد بحث قرار داده تا آنها خواستار استعفای وزبر دفاع، عبدالرحیم وردک، شوند. طالبان همچنان در معرض بدست گرفتن اداره دو ولسوالی ،چپه دره و مانوگی، در ولایت کنر در شرق افغانستان هستند، که این نشان دهنده این است که گروه های مخالف دولت نتنها از بین نرفته اند بلکه خیلی قویتر شده اند، تا جائی که عربستان سعودی سعی میکند طالبان در ترکیه سفارت بازکند.
افغانستان فلاً در یک موقعیتی قرار دارد که طالبان و گروه های ضد دولت رشد کرده و خطر خیلی کلانتر از چند سال پیش را بر جامعه افغانستان تحمیل میکنند. این درحالی است که اقتصاد افغانستان روبه رشد و توسعه است تا جائیکه رشد اقتصادی ناخالص این کشور در سال گذشته به %8.9 رسید، یعنی افغانستان را در رده هشتم جهانی در بخش رشدی قرار داد. اما باید یادآور شد که این رشد ملی هست و شاید بیشتر شان به تعداد کم و پولدار رسیده باشد تا مردم عادی از آن بهره زیادی را حاصل نشده باشد. اما بهرحال این نشانه بهبودی و ترقی کشور است. همزمان دولت افغانستان با کشف معادن کشور توسط آمریکائی ها حدث زده که ارزش ان معادن به 3 تریلیون دالر آمریکائی میرسد و دولت قصد دارد توجه شرکتهای استخراج خارجی را جلب کند تا از این معادن استفاده به عمل آید. در سالهای بعد از حکومت طالبان مناطق دیگری که رشد چشم گیری را کسب کرده تعلیم و تربیت و صحت عامه هستند. طبق آمار یونیسیف در سال 2009 تقریباً 60 درصد اطفال به مکتب میرفتند که در آن 40 درصد دختران شرکت داشته بودند و مرگ اطفال زیر پنج سال از سالایه 122 نفر بر هر هزار نفردر سال 2000 به 199 نفر بر هر هزار نفر در سال 2009 کاهش یافته بوده. درصد مردم هم که از آب آشامیدنی بهبودیافته استفاده میکردند در سال 2008 % 48 بود. طول عمر متوسط افغانها مطابق آمار سازمان ملل متحد در سال 2000 به 41.8 سال میرسید و آن در سال 2010 به 44.6 سال رسیده بود، یعنی بطور متوسط مردم افغانستان پارسال تقریباً 3 سال درازتر از 10 سال پیش عمر میکردند. همچنان منطقه برابری جنسی ما شاهد ترقی هستیم با آنکه این ترقی ناچیز است و با ید بهتر و تیزتر پیش برود.
حالا سوال اینجاست که آیا رشد اقتصادی مداوم کشور، بهبودی وضعیت تعلیمی و صحی، درازتر شدن عمر و بهبودی دست رسی به آب آشامیدنی پاک چطور بدست آمده. بعد از اندکی فکر معتقدم بسیاری ما به این جواب میرسیم که دست رسی به اینها نیاز به امنیت دارد تا مردم بتوانند برای زندگی و آینده خود و خانواده خود برنامه ریزی کنند و بجای ترس و لرز با اعتماد بنفس بهتر آینده را در آغوش باز خوش آمدید بگویند. پس اگر اینها نیازمند امنیت اند حتماً امنیتی هم بوده که افغانستان به اینها دست یافته. پیگیری پرسش به سوال دیگر ما را میبرد و آن اینکه اگر امنیتی وجود داشته، آن از کجا تهیه شده بوده. جوابش به آن می انجامد که این امنیت توسط همکاری نیروهای افغان و خارجی بدست آمده و در مناطق شمالی کشور که امنیت بهتر داشته وضعیت زندگی و خوشبینی مردم درباره آینده بالاتر بوده است. مردم این مناطق هم با بودن نیروهای خارجی زیاد مخالفت نشان نداده اند چون آنها درک کرده اند که ترقی آنها نیازمند امنیت است و قوای ملی افغانستان متاسفانه تا هنوز از عهده این کار بر نمی آیند. در مناطقی که گروه های ضد دولت قوی بوده اند پیشرفت چندانی به چشم دیده نمیشود چون طالبان از رفتن اطفال، مخصوصاً دختران جلوگیری میکنند؛ تا زمانی مردم اهل دانش نشود آن مناطق نمیتوانند پیشرفت فکری و فنی کنند.
من از این هم باخبرم که حضور قوای خارجی خودمختاری دولت افغانستان را زیرسوال میبرد چون دولت نیازمند رضایت آنها است تا کمکهای نظامی و اقتصادی را بتواند دریافت کند. شاید هم معادن و دیگر دارایی های افغانستان در این میان ضربه بینند و بعد از استخراج پول شان به مردم نرسند. ولی سوال این تشویش میتواند خودش یک سوال باشد. آیا افغانستان با خروج قوای خارجی از چنگ و مداخله کشورهای خارج آزاد میشود؟ جواب من است نه، افغانستان با خروج نیروهای آمریکائی و اروپایی بیشتر وابسته به مداخلات خارجی میشود، شاید تغییرش این باشد که اینبار دوباره آزادتر میشود تا هر قدرت خارجی برای خود حزب نوکر پیدا کرده منافع خودرا پیش ببرند. عربستان سعودی، ایران و پاکستان کشورهای هستند که فوراً از آن وضعیت استفاده خواهند کرد تا مردم را مقابل هم بیاندازند همانند اینکه آخوندهای ایران به تاجیک ها میگوید “ما از شما حمایت میکنیم چون ما همزبان و همنژادیم” همزمان با آنکه آنها به هزاره ها میگویند “ما همیشه حامی شما بودیم و هستیم چون شما هم مذهب و همزبان مائید. ترکیه و ازبکستان به ازبک ها و تاجکستان به تاجیک ها چنین خواهند گفت چنانچه چین هم شاید در آینده به هزاره ها چنین گوید تا منافع خودرا پیش ببرد. هندوستان و پاکستان هم هردو برای جلب اعتماد پشتون ها رقابت خواهند کرد چون پاکستان میخواهند مسئله خط دیورند را از یاد مردم ببرد و هندوستان مقابل آن کار میکند تا پاکستان همیشه تقسیم شده و نا متحد باشد، یعنی شری خیزد که خیر ما باشد. عربستان هم که خودرا رئیس مسلمانان میداند و سعی خواهد کرد کشور را وهابی بسازد تا هر خواست آزادی با مرگ جواب داده شود. نتیجه این مداخله ها چه خواهد شد؟ سوال من: جنگ داخلی و سخت تر از دوران پیش چون گروه های مخالف دولت از مردمی که به دولت و نیروهای خارجی اعتماد نشان داده بود انتقام جویی خواهند کرد. در این میان نصف نفوس افغانستان، یعنی زنان، همه آزادی و حقوق خودرا از دست خواهند داد. پس حرف اصلی از مداخلات خارجی نیست چون آن در هر مورد موجود خواهد بود. حرف از این است که کدام کشور حق دخالت را دارد و کدام ندارد.
نتیجه این ها همه نشانگر این است که افغانستان با خروج قوای خارجی از مداخله خارجی خلاص نمیشود بلکه آن بیشتر میشود و مردم هم حق انتخاب نماینده ها و رئیسان خود را از دست میدهند تا وقتیکه نیروی ملی افغانستان قادر به کنترل امنیت کشور نباشد. فعلاً آنها توانایی بر عهده گرفتن آن وظیفه سنگین را متاسفانه ندارند، مخصوصاً بخاطر رشوه خواری ها و نبود احساسات وطن پرستی بعنوان همه افغانستان و نه فقط قوم خود. از این رو من فکر میکنم حضور قوای خارجی در افغانستان مهم استو و پیشنهاد خروج آنها منفی، تا مردم تحصیل یابند و خودشان پیروی از قوانین را طرح زندگی خود شمرده برای افغانستان متحد، برابر و آزاد کار کنند.
مقاله نوروزی من همراه با افتخار و خوشبینی برای نسل جوان افغانستان
بعد از مدت دیری امروز دوباره دلم هوای نوشتن کرده. شاید به دلیل اینکه با دیدن جوانانی افتخار دهنده ی متولد افغانستان که با سعی و کوشش اراده خودرا برای تغییر جامعه و همچنان بهبودی تصویر و ادراک افغانها در اروپا نشان میدهند من با امیدتر شده ام. اگرچه تعداد این افراد بیشتر است من امروز میخواهم از دو تن آنها یادآوری کنم: فرشاد بشیر که فقط 23 سال عمر دارد فعلا در پارلمان هلند برای حزب سوسیالیست این کشور افتخار کسب میکند و نسیمه رزمیار در سن 26 هفته پیش در پارلمان فنلند با کسب 4276 رای بعنوان جانشین نماینده برای حزب سوسیالدموکراتها انتخاب شد. یک جوان دیگری را که من در دیدارم از پارلمان ناروی با چند نفر از افراد حزبم(سوسیالدموکراتهای سویدن) آرزوداشتم ببینم هم هادیه تاجیک، 27 ساله و نماینده پارلمان برای حزب سوسیالدموکراتها، است که من فکر میکنم پدرو مادرش افغانتبارند و از پاکستان به ناروی مهاجرت کرده اند.

بدون ا حساسات بیجای ملت پرستی بعنوان وطن دوستی من به ای سه جوان به عنوان الگوی امیددهنده نگاه میکنم. چون دیدگاه مردم اروپا و همچنان بیشتر مناطق دیگر جهان در باره منطقه آسیای جنوبمرکزی، خصوصا افغانستان، حاکی از مشخصات منفی بوده و است هر کامیابی جوانانی که این دیدگاه را زیر سوال ببرد جای افتخار و خوشبینی برای ماست. دراصل درحالی که این موارد جای خوشحالی استند اینها خودشان هم نشانگر همان است که تعداد افرادموفق میان ما کسانی که زاده آن کشور جنگزده هستیم با انگشتهای دست حساب میشوند و به دلیل کمبودی موفق هر مورد کامیاب برای ما خبر بزرگ میشود. این مسئولیت همه ما است که از این پدیدۀی نچندان خوشایند آزادی یافته همانند دیگر افراد و گروه ها موفقیت را بخش مسلم زندگی روزمره خود سازیم. من در این باره در جشن عید نوروز در اپسالا، سویدن، مقالۀی خواندم که آنرا اینجا کاملا مینویسم.
بادبهاری وزید لرزه به دلها رمید
باروشنی خورشید لاله ز گِلها دمید
بلی، امروزهمان روز است، همان روزی که در مرز پارسال و امسال گذشته را با آینده وصل میدهد. گرچه در دفترچه تاریخ این تغییری بیشتر از اضافه نمودن عدد 90 پیشروی 89 نیست در طبیعت و زندگی طبیعی کسانی که در سر این مرز تاریخ قرار دارند این تغییری بزرگتر از آن است. دریک طرف این روز سالهای گذشته با تجربه، دانش و خودشناسی مارا مجهز کرده تا به طرف دیگر این روز با اعتمادبنفس، هدفمندی، دلهای شاد و لبهای پرخنده گام برداریم. برای گیاهان طبیعی روزنوروز آغاز زندگی دوباره بافرارسیدن فصل بهاری است. یادم میآید درزمان بچگی ام در مالستان ولایت غزنی عیدنوروز بطور واضح از پایان قطعی سردی و آبشدن برفهای زمستانی خبر میدادتا ما درمیان گِل و لای درزیر کلاه های عرقچین و یا نخی با گلهای نوچیده لاله سروصورت خودرا زینت بخشیم. بیخبر از مشکلات زندگی در پیشرو،آن شادمانیی واقعاً قلبی به روزهای ما روح و روان دیگر میداد. باگذشت زمان و چشم انداز بهتر برزندگی دریافتم که فرارسیدن بهار حتمیً مثبت نیست بلکه تعلق به خودما و کردار ما ما دارد تا چطور از آن استقاده کنیم. آمدن بهار درسالهای بچگی من متاسفانه به معنی گرم شدن هوا و فرارسیدن دوباره جنگ و لشکر کشی گروهای مختلف مقابل همدیگر بود؛ جنگهای که بفرمایش قدرتهای خارجی و همسایگی برای منافع آنها ولی در کشور افغانستان رخ میدادند. درنتیجه همان جنگهاامروز ملیونها افغان مجبور به ترک وطن شده اند. همچنان یادم هست که آن زیبایی طبیعت همانند چیز ردیابی بود که مطلق به یکی از دو جنسیت ها، یعنی مردان بود. برای زنان بیشتر حرف از خانه تکانی، پزیرای از مهمانان و خوشاوندان بود چنانچه محوطه خانه ها دنیای زنان را تشکیل میدادند و بیرون از خانه صاحب همه جا مردان بودند تا زنان برای گذراندن وقت در هوای بهاری و دیدار یکدیگر باید از مردان خانواده اجازه میگرفتند. تنها زمانی که آنها به گردش در کوهها و تپه ها اجازه کسب میکردند وقتی بود که آنها از طرف جنگسالاران با قنداق تفنگ مجبور به رساندن آب و نان در سنگرها میشدند. نمیدانم آن در افغانستان قانون طبیعت بود یا طبیعت بی قانونی.
آن روزها فعلاً چیزی بیشتر از خاطرات نیست، نه ای کاش چنین بود. متاسفانه آسیبپزیری مردم ما که هدف مداوم تبلیغات منفی گروههای افراطگرا در پاکستان، ایران و عربستان سعودی بوده – درآنجا آمریکا و شوروی سابق هم رل منفی بازی کرده – افغانستان را به یکی از مشکوکترین کشورهای دنیا تبدیل کرده است. امروز ما افغانهای که در خارج از کشور زندگی میکنیم عادت کرده ایم با معرفی خود منتظر چشمهای مشکوک دنبال خود باشیم؛ یا باید به سوالهایی درباره طریقای جنگ، نظام طالبان و یا برقه های کامل و جالیدار و با آن بیعدالتی و خشونت علیه زنان جواب دهیم. این شکها به آن انجامیده که ما افغانهای مقیم خارج در مقایسه با خیلی گروه های دیگر به کامیابی کمتری دستیابی داریم. مثلا همینجا در سویدن بیکاری در میان ما بالاتر از حد متوسط کشوری است و بسیاری ما توسط افراد گوناگون در کارهای سیاه، مزدهای کم و اوقات کاری دراز و نا امن سو،استفاده میشویم. بعضی ها مجبورند چون بدلیل جواب رد از سوی اداره مهاجرت با، وجود خطر مرگ در افغانستان، آنها راهی دیگری ندارند. اما این پدیده فقط در آنجا تمام نمیشود بلکه درمیان بسیاری های دیگر، که یا اجازه اقامت و یا تابعیت سویدن را دارند، هم رایج است. خیلی ها بطور اشتباه فکر میکنند که اگر آنها سیاه کار کنند فقط دولت سویدن ضرر میکند چون از دریافت مالیات بازمیماند. نه، اینطوری نیست بلکه در اصل خودما بیشتر ضرر میکنیم و تنها کسانی که از آن سود میبرند صاحب کاران بهره بردار هستند. ما با بیقانونی و کار سیاه اول اعتبار و دوم امکانات امنیتی آینده خودرا از دست میدهیم.
این روز که هرسال یکبار میآید تابا تجربه های گذشته مارا بسوی آینده بهتر فرا خواند متاسفانه تاهنوز در میان ما بطورکامل موفق به آن وظیفه خود نشده است. اما خوشبختانه طبیعت جویا و کوشا بودن بشر به ما این پیام را میدهد هنوز ما خودما قلمزن سرنوشت خود هستیم، به شرط اینکه ما باید نسیم بهاری را در آینده فقط به فرصت های مثبت و جامعه ساز تبدیل کنیم. اگر بهارهای گذشته در اوقاتی فرصت جنگ و خرابی را به ما داده بود امروز همان فصل بهاری فرصتی است که همان خرابه هارا آباد، مردان و زنان را برابر و آزاد و خوابهای شوم دشمنان وطن و بشریت را برباد کنیم. ما میتوانیم این نوروز راآغاز چیز نو شمرده از فرصتهای که در این کشور با نبرد سیاسی حاصل شده و به ما داده شده و میشود بطور مثبت استفاده کرده خودرا یک بخش مسلم این جامعه و این جامعه را یک بخش مسلم زندگی خود سازیم. پس بیائید دست به دست هم داده هم خواهرک و هم برادرک را بطور برابر تشویق کنیم تا آنها آینده ساز پر افتخار خانواده ها و جامعه خود شوند. با این وعده نوروزی و آرزوی بهار خجسته نوروز همه شما را از صمیم قلب تبریک گفته برای هریک شما آرزوی موفقیت و افتخار جاودان دارم. نوروز همه ما پیروز!
زنان در افغانستان بسته در زنجیر خشونت
در افغانستان از تلاش های مقابل خشونت مردان علیه زنان که در رسانه ها و مطبوعات برخی اوقات یادآوری میشوند کدام خبری نیست. ویا اینکه این تلاشها تا هنوز در قوانین با قلم های نوشته شده اند که رنگ شان نم کرده بعد از چندی همه ی نوشته ها را به ناپدیدی واگذار نموده است. مردان به دلیل عقیده کامل به “ناموس یعنی کنترل نمودن اعضای مونث خانواده” این را نه تنها حق بلکه مسئولیت خود میدانند که زنان را دنبال کنند. جای تعجب این است که همه ی افعانستانی ها در سینه خود با افتخار میزنند و خودرا بدون مسابقه قهرمان احترام به مادر و خواهران خود میدانند. بیانه های چون “بهشت زیر پای مادران است” و “زن فرشته ی روی زمین است” در ادبیات و کتوب درسی بطور فراوان برای درخشان نشان دادن فرهنگ افغانستان استفاده میشوند.
اما واقعیت این است که وقتی ما چشم و هوش خودرا ازادبیات به زندگی واقعی انتقال نیدهیم میبینیم که افغانستان یکی از خطر ناک ترین کشورهای روی زمین برای زنان بشمار می آید. شاید مردان افغانستان فکر میکنند که فرشته های روی زمین در زندگی بعدی بهشت در زیر پای شان قرار دارد و فرقی نمی کند اگر زندگی فعلی شان در جهنم سپری شود. روزنامه هشت صبح خبر از شکنجه مداوم زنان در گوشه و کنار افغانستان، مخصوصا در دهات ها، خبر میدهد. تلویزیون ملی سویدن درباره جلسه 350 علما در افغانستان خبر میدهد که آنها خواستار برقراری دوباره سنگسار، شلاق، قطع اعضای بدن و سزای مرگ شده اند. این پیشنهاد ها برای اینکه دل طالبان را خوش کرده انها را سر میز مزاکره بیاورند. سوال این جاست که چی لازم است دنبال مزاکره با طالبان بود وقتی دولت همه دستور کار آنها را خود قرار است پیش ببرد. طالبان که چیزی جز همین نمی خواهند، بر علاوه ی قومیت قرائی و ازار و اذیت اقلیت های قومی و مذهبی.
در واقعیت حقوق برابر مرد و زن در مادۀ 22 قانون اساسی افغانستان بدون قید و شرط ذکر شده است. آن چنین یادآوری شده: “هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است. اتباع افغانستان اعم از زن و مرد در برابر قانون دارای حقوق و وجایب مساوی میباشند”. اما وقتی به اخبار روزنامه هشت صبح، تلویزیون ملی سویدن و شبکه تلویزیونی طلوع گوش داده نگاه میکنیم میبینیم که خشونت مردان علیه زنان بیشتر شده و فعلا در افزایش است. تلویزیون طلوع در خبرهای دیروز خود درباره وحشت زنان از تهدید مداوم در صورت نامزدی در انتخابات خبر میداد. اگر طالبان بازهم قدرتمند شوند زنان افغانستان آرزوی آزادی شان ازبین خواهد رفت.
دلایل انتخاب معاونین کاندیداهای ریاست جمهوری ازاقوام مختلف درافغانستان
بی بی سی دربارۀ انتخاب معاونین کاندیداهای ریاست جمهوری درافغانستان یک مطلب خیلی جالب تحیه نموده که به بررسی بیشتر لازم دارد. در این مطلب آمده که اکثریت کاندیداهای ریاست جمهوری در انتخابات آتی معاونین اول و دوم خودرا از اقوام مختلف انتخاب کرده تا به اینطریق خودرا ملی نشان دهند. ولی آیا چنین کاری میتواند به کمپاین کاندیداها واقعا کمک کند؟
در افغانستان تعلق داشتن به اقوام خیلی مهم است، در واقع مهمتر از تعلق داشتن به کشور افغانستان. هر قوم ازخود فرهنگ و رسم و رواج های جداگانه دارد و درداخل کشورواژه افغان فقط به قوم پشتون متعلق میشود. نام افغانستان که در سال 1747 توسط احمدشاه درانی به این کشور گذاشته شد در اصل بمعنی “کشور پشتونها” است واقوام دیگر تا هنوز اصلا نشان قبول نمودن آن بعنوان نام کشورشان ازخود نمیدهند. حاکمیت دائمی پشتونها در طول عمر کشور افغانستان به مسئلۀ قومی بیشتر اهمیت داده است. برکناری فوری حبیب الله (بچه سقو) وبرهان الدین ربانی از قدرت توسط مخالفین پشتون نشان میدهدکه چقدرد تعلق داشتن به قومیت مهم است.
بهمان دلیل در انتخابات فعلی افغانستان این خیلی مهم است که کاندیداها نتنها به سخن بلکه همچنان در عمل نشان دهد که اختلافات قومی را درنظرگرفته اند. انتخاب معاونین از میان اقوام مختلف یک ستراتژی خوب بنظرمیآید اما آیا این میتواند به وحدت ملی کمک کند؟ من شخصا فکرنمیکنم این چندان زیاد مأثرباشد چون افغانستانیها بیشتر به بادشاهی عادت داشته اند و حالا رئیس جمهوررا بعنوان بادشاه میشنسانندکه این میتواند ند تعبیر شود که مردم افغانستان رئیس جمهورکشوررا حاکم بدون معاونین میدانند وفکرنمیکنند که کدام کسی بتواند به رئیس جمهور بگوید ایشان چطور تصمیم گیری کند. این بدین معنیست که معاونین نمیتوانند رأی چندان زیادی به کدام کاندیدا بیاورند، کمبودی علاقه مطبوعاتی به سیاست و برنامه های معاونین هم بدین معنیست که مردم زیاد علاقه به بودن آنها نداشته بلکه فقط خود کاندیداها از اهمیت خاصی برخوردارند. بنابراین معاونین فقط رول سمبولی دارند.
انتخاب آقای داکتر عبدالله از یک پشتون و یک هزاره: همایون شاه آصفی و چراغ علی چراغ، انتخابات میرویس یاسینی از یک تاجیک و یک هزاره: امان الله پیمان و عبدالقیوم سجادی، انتخاب حامد کرزی ازیک تاجیک ویک هزاره: محمدقسیم فهیم و محمدکریم خلیلی و انتخاب داکتر رمضان بشردوست از یک پشتون و یک تاجیک و همچنان زن: محمد موسی بارکزی وعفیفه معروف، بنظرمن چندان رولی مهمی را بازی نخواهد کرد. در آخر همه ما خواهیم دید که رأی چندان زیادی هزاره ها باوجود کریم خلیلی بعنوان معاون دوم آقای کرزی به ایشان داده نخواهند شد. همچنان وجود قسیم فهیم نیز چندان رأی زیادی تاجیکها را از داکتر عبدالله به آقای کرزی انتقال نخواهد داد با وجود اینکه هردوی آقایان خلیلی و فهیم در زمان مجاهدین و طالبان در مناطق هزارجات و تاجیکها از شهرت خاص برخورداربودند. ولی این آشکاراست که انتخاب از اقوام مختلف بیشتر از انتخاب از یک قومیت خاص به اتحاد ملی کمک خواهد کرد. متأسفانه این بمعنی این است که اهمیت تعلق داشتن به قوم مشخص مهمتر از استعداد شحصی بحساب میرود. اگر بدینطریق پیش برود این خیلی خطرناک خواهد بود
آقای کرزی قصد دارد برنامه های احمدینژادراپیروی کند
بعد ازبرگشت به خانه ازیک جشن موسیقئ 4 روزه و مرور اخبارروز میبینم که دولت آقای کرزی حالا بطور جدی وام دارند در انتخابات ریاست جمهوری که بزودی برگذارخواهدشد ناکام شوند و سمت ریاست جمهوری را ناچار به یکی ازرقیبان خودواگذارد. من خیلی خوشم از اینکه دولت افغاتستان قصد دارد دهات کشوررا نقویت دهد تا هم جابجایهائی مردم ازدهات به شهرهاکمترشودوهم فرصتهای کاری بیشتری در کشورایجادشود تا بتوانداقتصاد خیلی ضعیف کشوررا بطرف بهبودی دعوت کند و هم دسته ای از مردم افغاتستان را از فقر و بدبختی بسوی زندگئ آسوده تری رهنمائ کند. ولی سوال کلان اینجاست که چرا این دولتمردان نیکخواه چنین کار نیک را فقط یک ماه پیش ازانتخابات رابرنامه ریزی و انجام دهند. در حقیقت این یکی از برنامه های آقای کرزی و کابینه اش برای جلب توجه مطبوعاتی و مردمی است تابتواند اعتبار ازدست رفته را دوباره تا فرارسیدن روزاننخابات کمی دوباره بدست آورد. اگرچه برنامه های آقای کرزی کپی دقیق فعالیتهای اجتماعی دولت همسایه نیست این درحقیقت کمتر از رشوتهای مستقیم سپاهیان دولت ایران به دهات نشینان ایرانی و فرمایش رأی دادن به محمود احمدینژاد نیست.
سوال بزرگ اینجاست که اگر دولت آقای کرزی اینقدر به دهات نشینان افغانستانی ترحم میورزند و واقعا خاهان ایجاد فرصتهای کاری در کشور هستند چرا اینهمه سالهارا منتظرمانده اند تا فقط 45 روزقبل از انتخابات دست به کارهای تقویتی اقتصادی و ضدبیکاری در کشور بزنند. اگر ما این فعالیت را در عمق نگاه کنیم میتوانیم بطور شفافتردریابیم دلایل انتخاب وقت انجام وظیفه ای فقط یک و نیم ماه پیش ازانتخایات را. این به همه آشکاراست که دولت کنونی افغانستان در دوره های اولین خود از حمایت کامل جامعه بین المللی برخوردار بود و بهمین دلیل چندین ملیارد دالر به کشور افغانستان کمک شد تا بتواند اقتصاد ورشکستۀ این کشوررادوباره رو به ترقی بیاورد. همچنین این به همه معلومدار است که اینهمه پولها در زندگی مردم افغانستان ثمره ای بجز چندین موترهای لکس ایستاده در پیش خانه های صاحب منصبها و ملیونها پول درحسابهای بانکی مخفی آنان در بانکهای خارجی نداسته است. حتی مهاجرین افغانستانی در سویدن که با مشقتهای زیاد وقبول خطرهای جانی در راه رسیدن به اینجا آمده اند تا با ساختن زندگی آرامتروکارگری دورازخطرهای که در افغانستان مقابل خود داشتند درقدم به اقتصاد خانواده های خود و در قدم دوم به اقتصاد درهمشکستۀ کشورافغانستان خدمت کنند ازحرص دولتمردان کابینۀ کرزی نجات نیافتند. باوجود وعده های شیرین آقایان دادفر سپانتا، حنیف اتمر و سفیروقت افغانستان در اسکاندیناویا: آقای جاوید لودین که حالا سفیرافغانستان در کانادا است، سیاستمداران درکابل با شنیدن یورو خودرامیباخنتد و بانوشتن و بعداتمدید قرارداد ها به ادارۀ مهاجرت سویدن چراغ سبز برای اخراج اجباری مهاجرین فاقد اجازۀ اقامت نشان میدادند.
همانند آن دولتمردان افغانستان در مدت هشت سالۀ ریاست آقای حامد کرزی نشانی از وظیفه شناسی ازخود نداده اند و چند کسانی که واقعا این کاررا کرده اند یا خودرادرمعرض خطرمرگ قرارداده اند و یا بخاطر عدم توجه از سوی رئیس جمهور مجبورشده ازسمت خود دردولت استعفا بدهند، مثلا داکتر رمضان بشردوست که بعداز عدم علاقۀ آقای کرزی برای مبارزه با فساد مالی در نزدیک به دوهزار سازمان های کمک رسانی خارجی از مقام خود بعنوان وزیر پلان وبرنامه ربزی استعفا داد. دولتمردان آقای کرزی فعلا دنبال این هستند که به مردم بگویند که آنها در صورت بردن انتخابات برنامه های برای رشد دهات دارند. این چندان مشکل نیست که مردم به برنامه های این سیاستمداران پی ببرند و بفهمند که چنین پروژۀ بزرگی کار نه یک ماهه و نه یکساله بلکه چندین ساله است و بهمین دلیل آقای کرزی میخواهد خاطرنشان کند که درصورت وقت ریاست ایشان دولت آینده مانند دولت فعلی مجرم، خودخواه و ازدست وپاه افتاده نخواهد بود.
اینکه دولت آقای کرزی مخصوصا دهات را در جای مهم برنامه های دولت آیندۀ خود قرارداده کدام حادثۀ اتفاقی نبوده بلکه برنامۀ ازقبل دقیقا برنامه ریزی شده است. نخست بخاطر اینکه بیشترین بخش نفوس افغانستان در دهات زندگی میکنند و ثانیا بخاطراینکه گروه انتخایاتی آقای کرزی خوب باخبرند از اینکه بدست آوردن رأی دهات نشینان با چنین وعده های خوشایند راحت تر از بدست آوردن رأی شهرنشینان با وعده های بیعمل میباشد. من شخصا فکر میکتم آقای کرزی در دورۀ دوم درهرصورت مقابل حریف خود غالب خواهد شد و وعده های بیعمل همانند وعدۀ امروز که بدون شک از وجود آقایان جنرال قاسم فهیم و کریم خلیلی در دو اطراف آقای کرزی در عکسهای انتخاباتی کمک میگیرند به کامیابی آقای کرزی رول مهمی را بازی خواهد کرد. فکر نمی کنم در دورۀ اول هیچکدام از کاندیداها بتواند برندۀ قطعی با در دست آوردن آرای حداقل بالای %50 درمیان 41 کاندیداها گردد چون در انتخابات قبلی ریاست جمهوری آقای کرزی باوجود شهرت زیاد با سختی توانست %55.4 رأی را درمیان 18 کاندیدا بدست بیاورد. با نظر با کمیودی شهرت آقای کرزی در زمان انتخابات فعلی در مقایسه با 5 سال پیش و همچنان تعداد و شهرت کاندیداهای رقیب این تقریبا حتمی است که انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در دورۀ دوم کشیده خواهد شد، البته به شرط اینکه دولتداران آقای کرزی همانند فعالیتهای قبل از انتخاباتی دولتداران آقای احمدینژاد تقلبات بعدازانتخاباتی آنهارا هم کپی نکنند.
اشرف غنی احمدزی درمقایسه باداکترعبدالله
خبرهای جدید حاکی ازاین است که بدلیل نزدیکی برنامه های اشرف غنی احمدزی ومیرویس یاسینی برای آیندۀ افغانستان گمان این میرود که این دو کاندیدای ریاست جمهوری باهم به تفاهم برسند وفقط یک شان در انتخابات کمپاین خودراپیش ببرد. شکهای دیگری در باره بتفاهم رسیدن آقای اشرف غنی و داکتر عبدالا حالا ار طرف آقای احمدزی ردشده و گمان میرودکه دلیل آن اختلاف نظر آنان در مورد تغییر نظام سیاسی در افغانستان باشد. ازاین معلوم میشودکه آقای احمدزی واقعا دنبال برکنارنمودن آقای حامدکرزی ازمقامش است وهمچنان میداند که این کاربدون بتفاهم رسیدن دو یا چند کاندیداها غیرممکن و یاخیلی دشواربنظرمیرسد.
من فکرمیکنم اگرآقای اشرف غنی احمدزی و آقای میرویس یاسینی باهم بتفاهم برسد فرد ادامه دهنده داد آقای احمدزی خواهدبود چون ایشان هم فردمطرحترونامدارتراست وهم طرفداران ایشان خیلی بیشترازحامیان آقای میرویس یاسینی به نظرمی آیند. من شخصا فکرمیکنم داکترعبدالا فرد دوم بعد از رئیس جمهور کرزی است چون متأسفانه در افغانستان مردم در تقریبا همه موارد به کسی رأی میدهند که به قومیت خودشان تعلق داشته باشد و بدین خاطر قوم پشتون بدلیل تعداد زیاد کاندیداها در چندین قسمت تقسیم میشوند در حالی که داکتر عبدالا، با وجودپدرپشتون بخاطر سالهای جنگ که ایشان در میان گروه جمعیت اسلامی( بیشتر مشهور به شورای نظار) برای خودنامی ساخته بود، کاندیدای اصلی دومین قوم بزرگ افغانستان، یعنی تاجیکها، بشمار میرود. داکتر عبدالا همچنان شانس زیاد دارد بخاطرقومیت پدرش حتی در مناظق پشنون نشین رأی زیاد ییاورد در حالی که این بعید بنظر میرسد که آقای اشرف غنی احمدزی در مناطق دری زبان چندان رأی زیاد بیاورد حتی درحالیکه ایشان دری را بهتر از پشتوصحبت میکند.
دلیلی که من به کاندیدای اشرف غنی ناخوشایند بودم و همچنان تاهنوز هستم تعلق داشتن ایشان به حزب افغان ملت است. افغان ملت ازطرف خیلی ها بعنوان بک حزب پشتونخواه محسوب میشود و همین افکار درباره این حزب در یک برسی احزاب افغانستان انجام شده توسط یک آلمانی بنام توماس روتینگ هم تأیید شده است. ولی اگر آقای احمدزی رأی های آقای میرویس یاسینی را از آن خود کند شاید بتواند با داکتر عبدالا برای مقام دوم مقابله کند چون فکرنمیکنم که داکترعبدالا درمناطق هزارجات وازبک نشین چندان رأی زیاد بیاورد. من خودم ازشخصیت داکترعبدالا بعدازملاقات باایشان دراستکهلم سویدن چندان خوشایندنیستم.